تبليغاتX
Tak.Vielon
عارفانه _ عاشقانه


Tak.Vielon









 

 

 

 

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست

اشکم احرام طواف حرمت می‌بندد

گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست

بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی

طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست

عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار

مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست

عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد

هر که را در طلبت همت او قاصر نیست

از روان بخشی عیسی نزنم دم هرگز

زان که در روح فزایی چو لبت ماهر نیست

من که در آتش سودای تو آهی نزنم

کی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست

روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم

که پریشانی این سلسله را آخر نیست

سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست

کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست

(حافظ)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

 

 

مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست

که راحت دل رنجور بی‌قرار منست

به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر

گرش به خواب ببینم که در کنار منست

اگر معاینه بینم که قصد جان دارد

به جان مضایقه با دوستان نه کار منست

حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیز

ولیک درخور امکان و اقتدار منست

نه اختیار منست این معاملت لیکن

رضای دوست مقدم بر اختیار منست

اگر هزار غمست از جفای او بر دل

هنوز بنده اویم که غمگسار منست

درون خلوت ما غیر در نمی‌گنجد

برو که هر که نه یار منست بار منست

به لاله زار و گلستان نمی‌رود دل من

که یاد دوست گلستان و لاله زار منست

ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت

دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست

و گر مراد تو اینست بی مرادی من

تفاوتی نکند چون مراد یار منست

(سعدی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

  

 

من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری

سنگین دلی لعلین لبی ایمان فزایی کافری

از جان و دل گوید کسی پیش چنان جانانه‌ای

از سیم و زر گوید کسی پیش چنان سیمین بری

لقمه شدی جمله جهان گر عشق را بودی دهان

دربان شدی جان شهان گر عشق را بودی دری

من می‌شنیدم نام دل ای جان و دل از تو خجل

ای مانده اندر آب و گل از عشق دلدل چون خری

ای جان بیا گوهر بچین ای دل بیا خوبی ببین

المستغاث ای مسلمین زین آفتی شور و شری

تن خود کی باشد تا بود فرش سواران غمش

سر کیست تا او سر نهد پیش چنان شه سروری

نک نوبهار آمد کز او سرسبز گردد عالمی

چون یار من شیرین دمی چون لعل او حلواگری

هر دم به من گوید رخش داری چو من زیبارخی

هر دم بدو گوید دلم داری چو بنده چاکری

آمد بهار ای دوستان خیزید سوی بوستان

اما بهار من تویی من ننگرم در دیگری

اشکوفه‌ها و میوه‌ها دارند غنج و شیوه‌ها

ما در گلستان رخت روییده چون نیلوفری

بلبل چو مطرب دف زنی برگ درختان کف زنی

هر غنچه گوید چون منی باشد خوشی کشی تری

آمد بهار مهربان سرسبز و خوش دامن کشان

تا باغ یابد زینتی تا مرغ یابد شهپری

تا خلق از او حیران شود تا یار من پنهان شود

تا جان ما را جان شود کوری هر کور و کری

آن جا که باشد شاه او بنده شود هر شاه خو

آن جا که باشد ناز او هر دل شود سامندری

مست و خرامان می‌رود در دل خیال یار من

ماهی شریفی بی‌حدی شاهی کریمی بافری

 

مولوی (دیوان شمس)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


  

   

 

 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ر سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

   

 

رفــــتي و رفتن تو آتش نهاد بـردل        از کاروان چه‌ماند جز آتشي بمنزل

  اي مـطرب دهر پـرده بنواز
  هان از سر درد، در ده آواز
  تا ســوخته اي دمي بنالد
  تا شيفته‌اي شود سرافراز

چــنـان در قيـد مـهرت پاي بنـدم        که گويـي آهوي سـر در کمنـدم
گـهــي بر درد بـي درمان بـگريــم        گـهي بر حال بـي سامان بخنـدم
نه‌مجنونم که دل بردارم از دوست        مـده گر عاقـلـي بيـــهوده پـــنـدم

  همه شب نالـــم چون ني… که غمــــي دارم، که غمـــي دارم .
  دل و جان بردي اما…نشــدي يارم… يارم.

                      با ما بودي… بي ما رفتي …
                              چو بوي گل به کجا رفتي، تنها ماندم … تنها رفتي …

  چو کاروان رود، فغانم از زمين، بر آسمان رود، دور از يارم… خونيــن‌بارم …

فتادم از پــــــا، ز ناتوانی … اسير عشقم، چنانکه داني…
رهايي از غم، نمی‌توانم … تو چاره‌اي کن، که می‌توانی
گر ز دل بر آرم آهي، آتش از دلم خيزد      چون ستاره از مژگانم، اشک آتشين ريزد

  چو کاروان رود، فغانم از زمين، بر آسمان رود، دور از يارم… خون مي بارم…

نه حـبيبي تا با او غـم دل گويم
نه اميدي در خاطر که تورا جويم
اي شادي جان، سرو روان، کز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما، سوي کجا رفتي…

  تنها مانـــدم … تنها رفــــــتي …

  به کجــــايي غمگسار من، فغان زار من، بشنـــو، باز آي…باز آي…
  از صبا حکايتي ز روزگار من، بشنو، باز آي
                                              باز آ… سوي رهي…
  چون روشني از، ديده ما رفتي…
                                 با قافله باد صبا، رفتي…
                                                   تنها ماندم… تنها رفتي…

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

 

ای غایب از نظر به خدا میسپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

  

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

 

محراب ابرویت بنما تا سحرگهی

دست دعا برآرم و در گردن آرمت

 

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی

صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت

 

خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیب

بیمار بازپرس که در انتظارمت

 

صد جوی آب بستهام از دیده بر کنار

بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

 

خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد

منت پذیر غمزه خنجر گذارمت

 

میگریم و مرادم از این سیل اشکبار

تخم محبت است که در دل بکارمت

 

بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل

در پای دم به دم گهر از دیده بارمت

 

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست

فی الجمله میکنی و فرو میگذارمت

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد 


 

 

 

کسی را که دوست داری، دوستت ندارد

کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نداری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوستت دارد،

به رسم و آئین زندگانی به هم نمی رسند.

و این رنج است

زندگی یعنی این.

                                          «دکتر علی شریعتی»

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رويا نبود
نقش عشق و آرزو از چهر دل شسته بود
عکس شيدايي در آن آيينه سيما نبود
مست و بی پروا نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود
مست و بی پروا نبود

در دل بيزار خود جز بيم رسوايي نداشت
گر چه روزی هم نشين جز با من رسوا نبود
مست و بی پروا نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود
مست و بی پروا نبود

بر لب لرزان من فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

 

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزه ای سوخته بود

 

رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی

جامه ای بو که بر قامت او دوخته بود

 

جان عشاق سپند رخ خود می دانست

و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

 

گر چه می گفت که زارت بکشم می دیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

 

کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل

در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

 

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

 

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

 

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

(سپندارمذگان يا روز عشق)

 

 

اي به سر زلف تو سوداي من
وز غم هجران تو غوغاي من
لعل لبت شهد مصفاي من
عشق تو بگرفت سراپاي من
من شده تو، آمده بر جاي من
گرچه بسي رنج غمت برده‌ام
جام پياپي ز بلا خورده‌ام
سوخته‌جانم اگر افسرده‌ام
زنده‌دلم گر چه ز غم مرده‌ام
چون لب تو هست مسيحاي من
گنج منم، باني مخزن تويي
سيم منم حاجب معدن تويي
دانه منم صاحب خرمن تويي
هيكل من چيست اگر من تويي؟

 

.....


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

 

اندرو هفتاد و دو ديوانگي

با دو عالم عشق را بيگانگي

 

جان سلطانان جان در حسرتش

سخت پنهان است و پيدا حيرتش

 

تخت شاهان تخته‌بندي پيش او

غير هفتاد و دو ملت كيش او

 

بندگي بند و خداوندي صداع

مطرب عشق اين زند وقت سماع

 

در شكسته عشق را آنجا قدم

پس چه باشد عشق درياي عدم

 

زين دو پرده عاشقي مكتوم شد

بندگي و سلطنت معلوم شد

 

تا ز هستان پرده‌ها برداشتي

كاشكي هستي زباني داشتي

 

پردة ديگر بدو بستي بدان

هر چه گويي اي دم هستي از آن

 

خون بخون شستن محال است و محال

آفت ادراك آن قالست و حال

 

روز و شب اندر قفس در ني دمم

من چو با سودا ئيانش محرمم

 

دوش اي جان بر چه پهلو خفته‌اي

سخت مست و بيخود و آشفته‌اي

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

 
 

خوشتر از دوران عشق ايام نيست

 بامداد عاشقان را شام نيست

مطربان رفتند و صوفي در سماع

 عشق را آغاز هست انجام نيست


کام هر جوینده ای را آخریست

عارفان را منتهای کام نیست


هركسي را نام معشوقي كه هست

 مي‌برد، معشوق ما را نام نيست


سرو را با جمله زيبايي كه هست

 پيش اندام تو هيچ اندام نيست


خواب بي هنگامت از ره مي‌برد 

 ور نه بانگ صبح بي هنگام نيست


سعديا چون بت شكستي خود مباش

خود پرستي كمتر از اصنام نيست

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

 

 

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

به خط و خال گدایان مده خزینه دل

به دست شاه وشی ده که محترم دارد

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان

غلام همت سروم که این قدم دارد

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست

نهد به پای قدح هر که شش درم دارد

زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار

که عقل کل به صدت عیب متهم دارد

ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان

کدام محرم دل ره درین حرم دارد

دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل

به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد

مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری

که جلوه نظر و شیوه کرم دارد

ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست

که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

 

  مانده ام، مانده ام در حسرت بالا بلايي روز و شب
جان دهم از دوري دير آشنايي روز و شب

هر سحر، هر سحر نام تو را با سوز دل سرداده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدايي روز و شب

عاشقانه كو به كو شهر شما را گشته ام
تا بيابم شايد از تو رد پايي، رد پايي روز و شب

دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها
بي تو دارم با دل خود ماجرايي روز و شب

 

پيش رويم قاب عكسي از تو دارم ماه من
روز و شب با ياد تو، با ياد تو دارم صفايي روز شب

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

 

با یادت سرمستم ای نگار آسمانی
یادم کن تا هستم ای امید زندگانی

تا به هر ترانه
می کشد زبانه
شور عاشقانه من
حال دل می گویم با زبان بی زبانی

هر لبخندت
با من گوید
دل مده به دست غم در این عالم
بنشین با عشق
تا گل روید
زین شب خزانی

تا که از نگاه تو نور شادی می بارد
دل ز مهربانیت شور و شادی ها دارد

با تو خزان من بهاران
با تو شبم ستاره باران از نورافشانی

چه بخواهی چه نخواهی
دل عاشق ره تو پوید به هر نشانی

دل و جان سرمست از شوق نگاه تو
همه جا حیرانم دیده به راه تو
که بدین روح افزایی زیبایی رویایی چون بهشت جاودانی

چه شود گر بازآیی چون نفس باد سحر
می رسدم جان دگر

دیده کشد سوی تو پر
همسفرم شو که می توانی

پر و بالم را با دیدارت کی بگشایی؟
تب و تابم را با لبخندت کی بنشانی؟

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی
یادم کن تا هستم ای امید زندگانی

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

... خودش میدونه که چقدر ...

 

 

خدایـــا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رهــا کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکستـــه قلب من جانــا بعهد خود وفا کن

 خدایـــــــــــــــا بی پناهم
ز تو جـــــــــز تو نخواهم
اگر عـــــــــــــشقت گناه است
ببین غرق گنــــــــــــــاهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانهاااا
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانهاااا

چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد



خدایــــــا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکستــــه قلب من جانـا بعهد خود وفا کن

خدایـــــــــــــــا بی پناهم
ز تو جـــــــز تو نخواهم
اگر عــــــــــــشقت گناه است
ببین غرق گنـــــــــــاهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

 

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها

ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه ها



امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی

بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا



خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی

مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا


درسینه ها برخاسته اندیشه را آراسته

هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا



ای روح بخش بی بدل وی لذت علم و عمل

باقی بهانه ست و دغل کین علت آمد وان دوا


ما زان دغل کژبین شده با بی گنه در کین شده

گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا



این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را

کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا



تدبیر صد رنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی

وندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لایری



می مال پنهان گوش جان می نه بهانه بر کسان

جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا



خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم

کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

 

بنشسته ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا

باشد که بگشایی دری گویی که برخیز اندرا



غرقست جانم بر درت در بوی مشک و عنبرت

ای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایما



ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران

عالم اگر بر هم رود عشق ترا بادا بقا



عشق تو کف برهم زند صد عالم دیگر کند

صد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خلا



ای عشق خندان همچو گل وی خوش نظر چون عقل کل

خورشید را درکش بجل ای شهسوار هل اتی



امروز ما مهمان تو مست رخ خندان تو

چون نام رویت می برم دل می رود والله ز جا



کو بام غیر بام تو کو نام غیر نام تو

کو جام غیر جام تو ای ساقی شیرین ادا



گر زنده جانی یابمی من دامنش بر تابمی

ای کاشکی در خوابمی در خواب بنمودی لقا



ای بر درت خیل و حشم بیرون خرام ای محتشم

زیرا که سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا



افغان و خون دیده بین صد پیرهن بدریده بین

خون جگر پیچیده بین بر گردن و روی و قفا



آنکس که بیند روی تو مجنون نگردد کو به کو

سنگ و کلوخی باشد او او را چرا خواهم بلا



رنج و بلایی زین بتر کز تو بود جان بی خبر

ای شاه و سلطان بشر لا تبل نفسا بالعمی



جانها چو سیلابی روان تا ساحل دریای جان

از آشنایان منقطع با بحر گشته آشنا


سیلی روان اندر وله سیلی دگر گم کرده ره

الحمدلله گوید آن وین آه و لاحول ولا



ای آفتابی آ مده بر مفلسان ساقی شده

بر بندگان خود را زده باری کرم باری عطا



گل دیده ناگه مر ترا بدریده جان و جامه را

وان چنگ زار از چنگ تو افکنده سر پیش از حیا



مقبل ترین و نیک پی در برج زهره کیست نی

زیرا نهد لب بر لبت تا از تو آ موزد نوا



نیها و خاصه نیشکر بر طمع این بسته کمر

رقصان شده در نیستان یعنی تعز من تشا



بد بی تو چنگ و نی حزین برد آن کنار و بوسه این

دف گفت می زن بر رخم تا روی من یابد بها



این جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست کن

تا آنچه دوشش فوت شد آنرا کند این دم قضا



حیف است ای شاه مهین هشیار کردن این چنین

والله نگویم بعد از این هشیار شرحت ای خدا



یا باده ده حجت مجو یا خود تو برخیز و برو

یا بنده را با لطف تو شد صوفیانه ماجرا

 

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 





زدم فالی،نگارا! سحر می آید
خزان جان، بهارا! ز سر می آید

پیاپی به جان خبر می آید
که ناگه کسی ز در می آید
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت   توسط احمـــــــــــــــــــــــد  |