تبليغاتX
Tak.Vielon
عارفانه- عاشقانه (شخصی)


Tak.Vielon








http://www.miniguitars.com/acatalog/violin_fs.jpg
 
 


 
خوشتر از دوران عشق ايام نيست

 بامداد عاشقان را شام نيست

مطربان رفتند و صوفي در سماع

 عشق را آغاز هست انجام نيست


کام هر جوینده ای را آخریست

عارفان را منتهای کام نیست


هركسي را نام معشوقي كه هست

 مي‌برد، معشوق ما را نام نيست


سرو را با جمله زيبايي كه هست

 پيش اندام تو هيچ اندام نيست


خواب بي هنگامت از ره مي‌برد 

 ور نه بانگ صبح بي هنگام نيست


سعديا چون بت شكستي خود مباش

خود پرستي كمتر از اصنام نيست

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

از فکر این که قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی

بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

از این که با تمام پس انداز عمر خود

حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطح آینه ام برف می نشست

دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آنسوی برف بود

رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد

من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاعر کنار جو گذر عمر دید و من

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

 

جهان یادگارست و ما رفتنی

به گیتی نماند به جز مردمی

 

به نام نیکو گر بمیرم رواست

مرا نام باید که تن مرگ راست

 

کجا شد فریدون و هوشنگ شاه ؟

که بودند با گنج و تخت و کلاه

 

برفتند و ما را سپردند جای 

جهان را چنین است آئین و رای

 

 ( فردوسی بزرگ )

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

 

 

همه خاک دارند بالین و خشت    
                  خنک ( نیکتر ) آنکه جز تخم نیکی نکشت

تو پند پدر همچنین یاددار      
                     به نیکی گرای و بدی باد دار
بیا تا همه دست نیکی بریم    
                جهان جهان را به بد نسپریم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

 

 

 

بشنو از نی چون حکایت میکند

از جدایی ها شکایت میکند


کز نیستان تا مرا ببریده اند

از نفیرم مرد و زن نالیده اند


سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

 تا بگویم شرح درد اشتیاق


هرکسی کو دور ماند از اصل خویش

بازجوید روزگار وصل خویش


من بهر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوشحالان شدم


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست


تن زجان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست


آتش عشقست کاندر نی فتاد

جوشش عشقست کاندر می فتاد


نی حریف هرکه از یاری برید

پرده هایش پرده های ما درید


همچو نی ظهری و تریاقی که دید

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید


نی حدیث راه پرخون میکند

قصه های عشق مجنون میکند


محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست


در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد


روزها گر رفت گو رو باک نیست

 تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست


هر که جز ماهی زآبش سیر شد

هرکه بی روزیست روزش دیر شد


درنیابد حال پخته هیچ خام

 پس سخن کوتاه باید والسلام


بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر


گر بریزی بحر را در کوزه ای

چند گنجد قسمت یک روزه ای


هر که را جامه زعشقی چاک شد

او زحرص و جمله عیبی پاک شد


شاد باش ای عشق پرسودای ما

ای طبیب جمله علت های ما


ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما


جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد


عشق جان طور آمد عاشقا

طور مست و خَرَّ موسی صاعِقا


با لب دمساز خود گر جفتمی

همچو نی من گفتنی ها گفتمی


هر که او از همزبانی شد جدا

بی زبان شد گرچه دارد صد نوا


چونکه گل رفت و گلستان در گذشت

نشنوی زان پس زبلبل سرگذشت


جمله معشوقست و عاشق پرده ای

زنده معشوقست و عاشق پرده ای


چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی پر وای او


من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس


عشق خواهد کین سخت بیرون بود

آیینه غماز نبود چون بود


آینه ات دانی چرا غماز نیست

زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست


بشنوید ای دوستان این داستان

خود حقیقت نقد حال ماست آن

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

وقتی از فکر غزلهایم سرت آتش گرفت

باورم کردی ولیکن باورت آتش گرفت

در د من را با قفس گفتی، صدایت دود شد

مرغ عشقت سوخت، بال کفترت آتش گرفت

خیس باران آمدی سرما سیاهت کرده بود

آنقدر بوسیدمت تا پیکرت آتش گرفت

گفته بودم من لبالب آتشم پروانه جان!

پس چرا پروا نکردی تا پرت آتش گرفت

گفته بودی شعرهایت سرد و بی روحند مرد!

شعرهایم را نوشتی دفترت آتش گرفت

دستهایم را گرفتی رفتنت نزدیک بود

دستهایت داغ شد انگشترت آتش گرفت

من لبالب آتشم اما نمیدانی چقدر

سینه ام با نامه های آخرت آتش گرفت

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به داغ جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

امّا مرا به عمق درونم کشید و رفت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 



 
چنین است رسم سرای جفا
 نباید از او چشم داری وفا
 
 چنین است رسم سرای فریب
گهی در فراز است و گهی در نشیب
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 






زدم فالی،نگارا! سحر می آید
خزان جان، بهارا! ز سر می آید

پیاپی به جان خبر می آید
که ناگه کسی ز در می آید
















+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 





صلاح كار كجا و من خراب كجا
ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
كجاست دير مغان و شراب ناب كجا

چه نسبت است به رندي صلاح و تقوا را
سماع وعظ كجا و نغمه رباب كجا

ز روي دوست دشمنان چه دريابد
چراغ مرده كجا شمع آفتاب كجا

چو كحل بينش ما خاك آستان شماست
كجا رويم بفرما ازاين جناب كجا

مبين به سيب ز نخدان كه چاه در راه است
كجا همي روي اي بدين شتاب كجا

بشد كه ياد خوشش باد روزگار وصال
خود آن كرشمه كجا و آن عتاب كجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اي دوست
قرار چيست صبوري كدام و خواب كجا



http://ir-tv.persiangig.ir/image/Shajarian.jpg
 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 



http://tinypic.com/oa2oo1.jpg


ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
محصول دعا در ره جانانه نهاديم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روي در اين منزل ويرانه نهاديم

در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را
مهر لب او بر در اين خانه نهاديم

در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود
بنياد از اين شيوه رندانه نهاديم

چون مي‌رود اين کشتي سرگشته که آخر
جان در سر آن گوهر يک دانه نهاديم

المنه لله که چو ما بي‌دل و دين بود
آن را که لقب عاقل و فرزانه نهاديم

قانع به خيالي ز تو بوديم چو حافظ
يا رب چه گداهمت و بيگانه نهاديم













+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 






نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها من

ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک، از او جدا، جدا من

ستاره ها نیافتد در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست هوایه گریه دارم، هوایه گریه دارم .....




+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط احمـــــــــــــــــــــــد  | 


شد ز غمت خانه ی سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم

روز شد و چادر شب میدرد
در پی آن عیش و تماشا دلم





 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط احمـــــــــــــــــــــــد  |